8 ماهگیت مبارک عزیز دل مامانی
هومن کوچولو مامان جان تا این لحظه ، 8 ماه و 0 روز و 0ساعت و 0 دقیقه و 0 ثانیه تو دل مامانشه
سلام کوچولوی 8 ماهه ی ما
قربونت برم که انقدر زود بزرگ شدی و کم کم دیگه میخوای از تو دل مامانی بیای بیرون و بیای تو بغلش
دیگه فقط 4 هفته یعنی تقریبا 1 ماه دیگه مونده که شما تشریف بیارین بیرون و به زندگی منو بابایی رنگ و بوی دیگه ای بدی 1 ماه دیگه مونده تا خانواده 2 نفرمون به صورت رسمی بشه یه خانواده 3 نفره 
عزیز دلم از امروز وارد ماه 9 زندگیت و بارداری من شدیم میبینی با همه سختیهاش چه زود گذشت ؟ وقتی به روز اول که فهمیدم باردارم فکر میکنم الان اصلا باورم نمیشه که از اون روز 8 ماه گذشته ، همیشه فکر میکردم حالا حالاها بهش نمیرسم ولی الان میبینم که فقط 4 هفته مونده به اومدنت عزیزم
پریروز که داشتم لباسای کوچولوتو میشستم تا آماده باشن واسه پوشیدنت و تمیز باشن وقتی بهشون نگاه میکردم به بابایی گفتم ببین اینا چقدر کوچولوان گفت آره خیلی بعد بهش گفتم اصلا باورم نمیشه که داریم واقعا مامان و بابا میشیم بابا علی هم تایید کرد و گفت آره منم باورم نمیشه
واقعا نمیدونم چرا همچین حسی دارم اما جدا باور نمیکنم که دیگه واقعا دارم مامان میشم، این روزا همش دارم به زایمان فکر میکنم جوری که تقریبا هر شب یه خوابی میبینم خواب میبینم که یه نینی کوچولو دارم که تو بغلمه و وقتی بهش نگاه میکنم میگم پس من چجوری و کی زایمان کردم که اصلا متوجه نشدم
میدونمم که نباید استرس داشته باشم ولی خوب دست خودم نیست و هی میاد تو ذهنم ولی خوب زایمان طبیعی رو به سزارین ترجیح میدم
امروز که دیگه به سرم زده بود به علی گفتم یعنی راه سومی وجود نداره ؟
علی هم که تعجب کرده بود گفت وااا یعنی چی راه سوم؟
خلاصه پسر گلم مامانی واسه بیرون آوردن تو حسابی زده به سرش
بگذریم دیگه هرچی خدا بخواد همون میشه مطمئنم که خدا بهمون کمک میکنه که این مرحله سخت زندگیمونم پشت سر بذاریم
از این روزا برات بگم که کارم همش شده دستشویی رفتن(که خیلی اذیتم میکنه) و گاهی کمر درد و پا درده البته کف پام که فکر کنم بخاطر اضافه وزن باشه البته یکم هم پاهام ورم کرده ولی نه خیلی زیاد طوری که کفشهام برام تنگ شده
حاملگی اونم ماههای آخر این چیزارو هم داره دیگه 
بیچاره بابایی از بس میبینه من زندگی واسم سخت شده میگفت دیگه حالا حالاها بچه نمیخوایم (آخه همیشه میگفت 2 سال بعد هم یکی دیگه میخوایم) گفتم چرا ؟ گفت از بس این حاملگی درد سر داره نمیتونم ببینم تو انقدر سختی میکشی گور بابای بچه
گفتم ااا اینجوری نگو
اما امروز مامانی شما مارو خیلی نگران کردی حواست باشه هاااااا
از وقتی از خواب بیدار شدم زیاد تکون نمیخوری فقط ظهر یه بار سکسکه کردی و گاهی حرکات ریز داری نمیدونم چرا اما خیلی تو دلم نگرانت بودم دیگه از سر شب که بابایی هم فهمیده کلی نگرانت شده بود من از چشماش فهمیدم بعدم که ازش پرسیدم گفت آره نگران شدم البته تکون میخوریها ولی مثل همیشه نه آخه همیشه انقدر تکون میخوردی که مدام شیکمم تکون میخورد یا وقتی بابایی دست میذاشت رو شیکمم کلی لگد میزدی مخصوصا وقتی بابا تحریکت میکرد ولی امشب اصلا اینجوری نبودی
هرچی دستشو گذاشت و شیکممو تکون داد انگار نه انگار نمیدونم شاید بخاطر قرصیه که دکتر بهم داده برای انقباضات رحمم، البته میدونم که ماه آخر حرکات جنین کمتر میشه ولی خوب بازم نگران میشم دیگه
وااای قربونت برم که الان که نگرانی مامانو دیدی بازم چندتا تکون خوردی ، اما بابایی تاکید کرده صبح هم اگه دیدم حرکاتت کمه حتما برم مرکز بهداشت نزدیک خونه تا ضربان قلبتو چک کنن
تا فردا ببینیم خدا چی میخواد ، خدارو شکر الان کلی تکون خوردی و لگد زدی
وقتی لگد میزنی قشنگ پاتو زیر دستم حس میکنم پاهای کوچولوت از روی شیکمم دیده میشه حرکت پاهات خیلی کوچولوان مامانی
وقتی بابایی دستشو میذاره رو شیکمم منم دستمو میذارم رو دستش بعد میگم دستهای کوچولوی توام که تو شیکم مامانیه بعد میگم 3 تاییمون دستاونو گذاشتیم روهم دیگه 
خدارو شکر مامانی که انقدر تکون خوردی حالا بابایی رو که واسه سحر بیدارش کردم بهش میگم که از نگرانی در بیاد
راستی عمو هوتن طحالش عفونت کرده و دکتر بهش استراحت کامل داده چند روز پیش رفتیم دیدنش که خاله نیلوفر یه خوابی برام تعریف کرد گریم گرفته بود گفت خواب مامان اعظمو دیدم بهم گفت خیلی مواظب الهام باشید زایمانش نزدیکه تنهاش نذارید و.......... میبینی عزیزم مادر یعنی چی ؟ حتی توی اون دنیا هم نگران بچه اشه وقتی شنیدم خیلی غصه خوردم مامانی که چرا تو این وضعیت نباید مامانم کنارم باشه همیشه به یادشم ولی از وقتی حامله شدم خیلی بیشترو شدیدتر شده چون آدم وقتی مادر میشه بیشتر قدر مادرشو میدونه و میفهمه که چه سختی هایی رو بخاطرش متحمل شده اینم خواست خداست دیگه عزیزم ایشااله خدا همه پدر و مادرهارو حفظ کنه
عزیزم تو این ماه آخر سعی کن حسابی تپل بشی و وزن بگیری قربونت برم تا سالم و سلامت به موقعش بیای بیرون
مامان و بابا عاشقتن خوشگلم 


8 ماهگیت مبارک عزیز دل مامانی
